هوای قريه ام:
هوای قريه بهاری؛ عجب زمانی بود نشاط و زندگی جاری؛ عجب زمانی بود
کسی به فکر تلاش و کسی به فکر معاش کسی به باغچه کاری؛ عجب زمانی بود
و تا که نانِ تازه در تنور پخته شود زمانِ لحظه شماری؛ عجب زمانی بود
ميانِ سفره ی هر کس که نانِ خشکی بود همه به شکر گزاری؛ عجب زمانی بود
پنير و دوغ و مسکه و قيماق و شير و ماست غذای شام و نهاری؛ عجب زمانی بود
شبان که رمه ی ده را سوی چرا می برد چو لشکر متواری؛ عجب زمانی بود
مسابقات بهاری و جشن و شادی بود کمان و اسب سواری؛ عجب زمانی بود
اگر غمی به کسی می رسيد يا شادی همه به کمک و ياری؛ عجب زمانی بود
ترانه بود و سخن بود و عاشقانه غزل که بود کبک و قناری؛ عجب زمانی بود
بهار پر برکت بود و هيچ جنگ نبود وطن قرار و قراری؛ عجب زمانی بود
دوبيتی های کوته سنگی (چهل دوبيتی در چهل روز):
(25)
دو چشمانت عجب جادوگری هست که من گم می کنم پای خود از دست
نبوسيدم ترا ديوانه هستم ببوسم می شوم ديوانه ی مست
(26)
نگارم پيش حق امشب دعا کن برايم خواهش عفو از خدا کن
تو پاکی و دعايت مستجاب است گنهکارم دلم را پر جلا کن
(27)
خيالاتی شدم از عشقِ تو دوش نمودم از لبانت بوسه ها نوش
تو را با شوق هردم می گرفتم گهی در پهلو و گاهی در آغوش
(28)
ندانم قسمتم می شی نمی شی؟ غمم يا راحتم می شی نمی شی؟
و يا می شی نصيبِ بهتر از من کمال و شوکتم می شی نمی شی؟
شعر و شادی در دل تاريخ ماست:
هموطن مگذار ريزد ننگِ ما غم شود، کشتن شود فرهنگِ ما
در بهارِ سالِ نو فرياد کن خانه با شور و شَعَف آباد کن
دوستی، مهر و صفا و عشق و شور زنده کن فرهنگِ خوشی و سرور
رسمِ دلداری و ياری زنده کن عاشقی و بردباری زنده کن
يک قدم نزديک شو لبخند زن بوسه بر لبهایِ مثلِ قند زن
--------
شعر و شادی در دلِ تاريخِ ماست علم در هر منزلِ تاريخِ ماست
دشمنانِ علم و فرهنگِ وطن آنکه فتوا داده بر جنگِ وطن
از برای زندگی فتوا ضرور بندگی، آزادگی فتوا ضرور
من نمی دانم خدا اين خلق را بهر کشتن خلق کرده پس چرا؟
آفريدن بر خدا جالب شده قتلِ مخلوق خدا واجب شده؟!!!
آنکه خوشی، عيد را گويد حرام نه به دين بند است و نه بر ننگ و نام
عيد آنها کشتن و سوزاندن است انفجار و مرگ و غارت کردن است
بر غمِ ما شادمانی می کنند خنده بر ما جيره بندی می کنند



